من اگر حوا بودم
در چيدن سيب از درخت
لحظه اي ترديد روا نمي داشتم
فرصت ديدنت كه دست مي دهد
با خودم مي گويم:
بهتر است بروم و پشيمان شوم
تا نروم و افسوس بخورم
عقل توصيه مي كند
از تو بگريزم!
ولي آنكه خطر نمي كند هيچ چيز ندارد... هيچ چيز!
شايد صرايت حماقت همگاني است
كه مي پندارم
بدترين كار بد، كار بديست
كه مي خواهيم انجام دهيم ولي نمي دهيم...
به عشق كه ميرسيم
انتخاب جز ميان افراط و تفريط نمي تواند باشد...
آري
آنچه در كتاب تن نوشته مي شود
نمي توان ترجمه كرد
وقتي در تو مستحيل مي شوم
وقتي دچار كوفتگي توجه ام
انديشه ام تب مي كند
خود را با خويشتن تنها مي يابم
با خودم مي گويم:
مگر در ميدان جنگ هم كسي خودكشي مي كند؟
آنجا مرگ كم نيست!
۱۱/۸/۸۸
زبانم
عادت سخن گفتن را از دست داده
پس برايت مي نويسم...
مگر
از تو چه مي خواهم؟
كمي بيشتر از همگان
كمي كمتر از هيچ!
اين روزها
زمين لرزه هاي تنم
و طوفان هاي روحم را
پنهان مي كنم
آراسته ام
به تاج انتظاري پرهمهمه
و بس فريبنده
با قلبي همچون يونس
آماده ي خروج از ماهي تن
آنچه
بيش از همه كم دارم
زمان است و شكيبايي..
۸۸/۴/۱۹
خنده ام می گیرد
با خودم می گویم
باز هم یک بازی!
باز هم یک بازی!
به تو می اندیشم
خنده
نه
گریه ام می گیرد
با خودم می گویم
چشم گریانش را
گریه اش را از شوق
می توان باور کرد..
می توان باور کرد..
به تو می اندیشم
از خودم می پرسم
قلب پر مهرش را
مردنش را از عشق
می توان باور کرد؟
می توان باور کرد؟
به تو می اندیشم..
۸۸/۳/۱۳
به من که فکر می کنی
حواسَت بیشتر کجاست؟!
جنسيتم را كه شناختم
فهميدم
كمتر از آنچه تلاش می كنم
روحم را گسترش دهم
از من متوقع ای..
جسميت وجودم
برايت جذاب تر است!
قصدم گلايه نيست
فقط
يك خواهش!
تجزيه ی جسم را كه تمام کردی
كمی روحم را تحليل كن..
۸۸/۳/۱۰
آنقدر
از واژه ها استفاده كردی كه
واژه ها هم معنايشان را از دست دادند
و از آن پس
برای تويی که
واژه ها برايت معنايی نداشتند
چه ساده بود
گفتن ببخشيد
بی كمترين احساس تاسفی
چه ساده بود
گفتن دوستت دارم
بی كمترين احساس عشقی
چه ساده بود
گفتن واژه های بی معنی...
۸۸/۳/۲
چه لطیف است حس آغازی دوباره
چه زیباست رسیدن دوباره به روز آغاز تنفس
و چه اندازه عجیب است روز ابتدای بودنم، روز تولدم!
در روزهایی که از زندگيم گذشت
چقدر شاد بوده ام...
چقدر دلم گرفته بوده...
چقدر فکر کرده ام...
چقدر اشک ريخته ام...
و چقدر خنديده ام...
چه کسان بسياري که در اين مدت ديده ام
چه انسانهاي دور و غريبي از من
چه دوستان نزديک و همساني
و کساني که ديگر نيستند!
امروز، روز تولدم
روزي است که هر سال در انتظارش بوده ام!!!
سي ارديبهشت ماه هزار و سیصد و هشتاد و هشت
۸۸/۲/۳۰


